واژه نامه محلی ما

گویش، لهجه ، و نهایتا زبان هر قومی بخشی از آداب و رسوم و فرهنگ آن قوم است که باری را به دوش می کشد و به نسلهای بعدی انتقال می دهد که نمی توان آن را نادیده گرفت و از آن به راحتی گذشت.

ما بسیاری از افراد را از روی لهجه آنها تشخیص می دهیم که اهل کدام منطقه از کشورمان است و یا وابسته به کدام قومیت است و یا اینگونه رفتار و یا این نوع لباس باید داشته باشند . لذا در مقوله بر آن شدم تا برخی از وازه هایی را که بیشتر در این بخش از کشورمان ایران ( شرق کشور ، شهرهای تایباد ، تربت جام ، باخرزو خواف )در بین مردمی که از جنبه هایی آداب و رسوم آنها هنوز بکر و دست نخورده باقی مانده رواج دارد تقدیم حضور هموطنان عزیز نمایم .هرچند کاربرد همین وازگان نیز در بین عامه مردم به ویزه نسل جوان دارد روز به روز کمرنگتر و کمرنگتر می شود .امیدوارم مورد پسند شما واقع شود. پیشاپیش از ارشادات و راهنمایی های شمایان نهایت سپاس را دارم .

راهنمای لاتین:

ou صدای عو مانند کلمه جو (jou)

kh صدای خ مانند خاک (khak)

oo صدای او مانند کوه (kooh)

sh صدای ش مانند شیر (sheer)

gh صدای ق و غ مانند چاق (chagh)

ch صدای چ مانند چار (char)

g صدای گ مانند گاو (gav)

j صدای ج مانند جفا (jefa)

a صدای آ و یا صدای ا مانند (adam)


واژه نامه ی محلی ما

اشطو (eshtou) : چطوری

اقذر (oghzar) :  آنقدر ، خیلی زیاد

اوغون(oughoon):افغانی ، تبعه ی افغانستان

باجه(bajah): باجناق

بستاک (bestak) : به ایست.حرکت نکن ، تکان نخور.

بابو ( baboo) : پدر بزرگ

بخور (bokhor):دستگاه خرمنکوب را گویند.

بشغرن(boshghoren): بفشارید ، فشار دهید.

بی بی ( bee bee) :  مادر بزرگ

پاتول (patool)  : ظرف دیگ مانندی است که چوپانها در داخل آن غذایشان را آماده می کنند و می خورند.

پخلی (pekheli) :کاه و دانه ای که بعد از درو در مزرعه باقی می ماندو معمولا توسط دامها چرانیده می شود.

پرسه (porsah) :  عزا داری ، مراسم عزا داری و سوگواری

پژمردوک(pejmerdoo;): چروکیده ، ناخوش احوال

بوچ چوش( boch choosh): افعی ، چلپاسه بزرگ.

پوپ(popp): ریه ، شش

پرخو(perkhou): انباری ای که برای ذخیره کردن غلات مورد نیاز خانواده با بستن جلوی یکی از طاقهای خانه با استفاده از گل و خشت درست می کردند و معمولا سوراخی هم در انتها برای تخلیه داشت.

پیر (peeyar) : پدر ، بابا

پیشین (peesheen) : ظهر ، هنگام نماز ظهر

پیلو (peelou) : مکانی برای استراحت و دوشیدن گوسفندان.

تذر(tezar):آغل گوسفندان ،فضای سربسته ای که از آن برای نگهداری گوسفندان استفاده می کنند.

ترخت (terakht) : راست و خشک و بدون انعطاف.

ترینگ (tereeng) : مترادف با ترخت است یعنی راست و خشک و بدون انعطاف.

تشت (tasht) : ظزف گرد نسبتا بزرگی که از آن برای شستن لباس استفاده می شود.

تغار (teghar): ظزف گرد نسبتا بزرگی که در گذشته از آن برای درست کردن خمیر استفاده می شد.

تو (tou) : تب ، نشانه ای از بیماری . پیچ  و تاب

توج (touj) : نوعی از لبنیات که مخلوط گرم شده شیرو آغوز(همان شیر روز اول بعد از زاییدن)به دست می آید.

تو فراشا سه یک(tou ferasha se yak): نام یک بیماری است که با احتمال زیاد منظور بیماری مالاریا باشد چون بیمار سه روز تب می کرده و یک روز خوب بوده و یا بر عکس.

توقاچ  :(toughach) همان داس است که شکل هفت انگلیسی با یک دسته چوبی در انتها دارد که برای درو کردن محصولات کشاورزی استفاده می شود.

تیاق (teeyagh) : چوبدستی چوپانان که برای راندن دامها و محافظت آنها از آن استفاده می شود.

جل خوردن (jol khordan) : تکان خوردن ، جابجا شدن

جلنگ (jelleng): بوته ی گیاهان جالیزی مانند خربزه ، هندوانه ، کدو ......

جوال (jeval) : یک نوع کیسه پارچه ای نسبتا بزرگ است که خانمها آن را در خانه می بافند و معمولا برای حمل و نقل و یا نگهداری دانه استفاده می شود.

جوندن(joondan): ربودن  ، دزدیدن

چپون(cheppoon):چوپان

چغل (cheghel):نوعی غربال دستی دارای سوراخهای درشت که برای جدا کردن دانه از کاه استفاده می شود.

چوغوری ( choghoree) : گودال

چک (chak) : نوعی چنگال چوبی بزرگ است که از آن برای باد زدن مخلوط کاه و دانه و جدا کردن آنها از هم استفاده می شود.

چوچنگ(choochang): نیشگون

چیش(cheesh): چشم

خسیل (kheseel): جو و یا گندمی که در فصل پاییز کشت می شود و در اواخر زمستان سبز شده آن توسط دامها چرانیده می شود .

خسربره (khosorberah) : برادر شوهر یا برادر زن.

خوشو (khoshoo) : مادر شوهر یا مادر زن

خشلوچه (khoshloochah) : خواهر شوهر یا خواهر زن

خفتن (khoftan) : نماز عشا ، هنگام نماز عشا

خو ( khou) : خواب

خوسور (khosor): پدر زن یا پدر شوهر

در دادن (dar dadan) :  آتش زدن ، روشن کردن

دست نماز(destenemaz) :  وضو ، وضو گرفتن

دلترقای شدن(delterghay shodan): خیلی ترسیدن ، وحشت کردن.

دلجم(deljam): خاطر جمع ، اطمینان داشته باش

دلنگو (delangoo) : آویزان

دو ( dou) : فحش ، حرف بد و توهین آمیز

دو کارد (dookard)  : قیچی بزرگ آهنی که برای چیدن پشم و موی دامها استفاده می شود.

دول (dool): سطل

دول دار(doul dar): قشنگ ، شیک ، مناسب

دول لخت (dool lakht): گرد و خاک ، گرد و غبار.

رازینه(razeenah):راه پله ،نردبان

زاچ(zach): زن تازه زایمان کرده

زینه (zeenah):پله ، نردبان

سبچه (sebchah) : خربزه

سدول (sedool) : جو یا گندم خودرو را که در سال بعد از کشت اصلی می روید.

سله(sellah):عمامه ، پارچه معمولا سفید رنگی که بخشی از لباس محلی است و آن را به سر می پیچند.

سیه سرطو( seeyah sertoo): منظور همان بیماری سرطان است.

شخ (shakh) : بدون انعطاف ، راست.

شغردن(shoghordan):فشار دادن ، به زور جا دادن.

شغر ده (shoghor deh): بفشار ، فشار ده.

شلب دادن(shelab dadan):پرتاب کردن مایعات با دست یا با چیزی دیگر

شله(shalah): چربی بدن ، چربی آغشته گوشت

شو (shou): شب

طنو (tenou): طناب ، ریسمان

عو (ou): آب

عوگردون(ougerdoon):یک نوع ملاقه بزرگ که برای جابجا کردن مایعات و یا غذاهای آبکی استفاده می شود.

غال(ghal): سوراخ

غلورتروش(gholoorteroosh): نوعی غذای محلی که از ترکیب آرد و شیردرست شده و به آن سوپ زرد نیز می گویند.

غلورشیر(gheloorsheer):نوعی عذای محلیکه از ترکیب شیر و گندم نیمه آرد شده درست می شود . و بعضی ها به آن بلغور سیر نیز می گویند و بیشتر در روزهای سرد زمستان مصرف می شود.

قبل (ghebal):  آغل ، فضای معمولا سر بازی که از آن برای نگهداری دامها استفاده می کنند.

قجیم کردن(ghegeem): قطع کردن ، قیچی کردن

قشه (ghosh shah): عبوس ، اخمو

قلبه (gholbah): سوراخ

قلبنه (gholbenah): سوراخ ، آبراهه زیر دیوار

قلف (ghelef): دیگ ، قابلمه بزرگ

قلمبه(gholombah) : بسیار بزرگ ، حرف درشت و سنگین

قی قنک(gheyghenak): از لبنیات و پنیر مانند است که از جوشاندن آغوز و همان شیر اولیه دام به دست می آید.

کاج(kaj): سوراخ وسط سقف بام گنبدی خانه.

کال (kal) : کانال ، رود ، رودخانه

کتل (ketal): پالان حیوانات(بویژه الاغ).

کخ خه (kokh khah): سرفه

کرتوک : (kortook) تکه سیخ یا چوبی که دارای شاخه های متعدد می باشد که از آن برای اندازه گرفتن مایعات (مخصوصا شیر)استفاده می کنند بدین ترتیب که آن را داخل ظرف شیر می گذارند بندهای آن نشان دهنده مقدار شیری خواهد بود که رد و بدل می شود.

کرقند ( korghand) : گود ، ژرف ، گودال. ( کلمه ی " کرق " را هم به همین معنا بکار می برند.)

کلاونگ (kelavang) : سرگرم ، سرگرم کردن.

کلمباتی (kolombatee) : برجستگی ، برآمدگی ، تپه ، بلندی

کلون ( kloon) : کلان ، بزرگ

کندال (kendal): گودی ، گودال.

کند و کشال ( kand o keshal) : آزار و اذیت

کنسک (kenesk) : آدم خسیس

کن قز(kon ghoz): سوسک سیاه

کوکنه  (kookenah):ریسمانی نسبتا بلند دارای دو عدد میخ بزرگ در دو انتها و حلقه هایی در بین که دو عدد میخ را محکم به زمین می کو بند و سر گوسفندان را برای دوشیدن درون حلقه قرار می دهند تا آرام بگیرند.

کی تو(keytoo): هوای بسیار سرد.

گاش (gash) : مکانی برای استراحت و محافظت دامها از شر گرگ و سرما که معمولا دایره شکل و دارای درب میباشد که چوپان در آنجا می خوابد.

گرماس (gormas) :نوعی از لبنیات که از مخلوط شیر و ماست به دست می آید و کمی ترش مزه است.

گله (gollah): تیر و یا گلوله تفنگ ، تیله و یا توشله.

گلینه(geleenah): انبار ذخیره غلات مورد نیاز خانواده که با استفاده از گل به شکل مدور ساخته می شد و معمولا دارای چهار پایه و سوراخ تخلیه هم بود.

گم پد (gom pad): مفقود الاثر ، ناپیدا

گیلی (gellee): خربزه نا رسیده یا کال

گو ( gou) : گاو

گوشنه(gooshnah):گرسنه

لش(lash):جنازه ، مرده موجودات زنده

لقشک بازی (leghshak bazi ): سرسره بازی

لک کردن (lak kardan ): کاری را تعطیل کردن و یا متوقف کردن

لکتو (leketou) : آویزان

لکه کردن (lokkah kardan): چیزی را دور هم و یا روی هم جمع کردن

لمبر (lombar) : باسن ، ران پا

لمشت (lemasht): کثیف ، نا شسته

مچم (mochom) : مخففی است برای کلمه ی " من چه می دانم"

ملو (melou): کیسه بزرگ از جنس گونی یا پلاستیک که برای حمل کاه یا کالا های حجیم مانند پنبه استفاده می شود.

مندیل(mendeel): همان عمامه و یا سله است که به سر می پیچند.

منگال : (mangal) نوعی از داس است که شکل نیمدایره دارد ولی در اندازه بزرگتر و افراد حرفه ای تر از آن برای درو استفاده می کردند.

ناخوش (nakhosh): بیمار ، مریض

ناش شو(nashshoo): نا شسته ، کثیف

نمازدگر(nemazdegar) : عصر ، هنگام نماز عصر.

نماشم (nemashom) : سر شب ، هنگام نماز مغرب.

نمایم(namayom):نمی خواهم

نیمکاله (neemkalah) : ناقص ، نا تمام

وخه (vakheh) : برخیز ، پا شو

همباغ(hambagh): هوو ، نسبت فامیلی دو تا زنی که شوهر مشترک داشته باشند.

هم بجین (hambejeen): دو خانمی که شوهرهایشان با هم برادر باشند، جاری

یله(yelah): آزاد ، رها ، ول ، آدم ولگرد.